ادامه از پست قبل - تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 6:23
من فکر میکنم نوشتن اتفاقات روزانه خیلی مهمه حالا هرچقدرم ک ساده و معمولی یا بد باشن، بعد ها ب صاحب خاطرات کمک میکنه تصویر بهتری از گذشتش داشته باشه و وقتی دلتنگ گذشت ها میشه بتونه باهاشون خوش باشه...میدونم ک روزی میرسه ک دلم برای این روزهام تنگ میشه...
کی خیاطی بلده؟ - تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 6:23
ب نظرتون دامن این لباس چند متر پارچه میخاد؟ البته بدون دنباله.. به نظرتون با پارچه کرپ باربی خوب میشه؟اونم سبز کمرنگش
وقتی آقایی میخاد بیاد... - تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 6:23
امروز آقایی میاد.. گفته سعی میکنه ۱،۱/۵ راه بیوفته.. اینجوری ۳-۴ میرسه... از سحر تا الان حیاط رو شستم اون یکی حیاطم نصفه شستم.. شلنگ حیاط رو نبود! الان بیحال افتادم رو تخت... حموم باید برم... ی دستی ب موهام بکشم... اتاق زلزلسس... هنوز اون ساک ک تهران باهام بود همچنان همون طور تو اتاقه.... حتی ی دون
آخر هفته ای پر از حرف - تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 6:23
دیروز عصر آقایی اومد.. با ی ظرف شله زرد.. من تو حموم بودم ک رسید.. اتاقم بهم ریخته.. داغوووون.. میخاست امروز ساعت 10 برگرده ک روزه اش باطل نشه.. ولی خیلی خسته بود خوابید تا عصر.. ساعت 7 بود ک رفت.. امشب مهمون بودن افطار.. مامان میگه نباید میزاشتم امروز میرفت.. باید ازش میخاستم بیشتر بمونه.. خودشم می
نمیتونم تحمل کنم... - تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 6:23
امروز نذری داریم.. آقایی رو نیست.. خواهرم و دامادمونم نیس... بازهم پسر عموم میاد کمک... با عموم... آخه چرا؟؟؟ از این ب بعد آسمون ب زمین بیاد باید پنجشنبه و جمعه اینجا باشه... هیچ مهمونی و برنامه ای رو نباید بره!!
این روزها - تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 6:23
امروز هم زنگ نزدم خیاط.... چرا نمیتونم هیچ کاری کنم؟؟!! همش خستم... همش حال ندارم و خوابم میاد...
دعوا با طعم دلتنگی - تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 6:23
دیشب بدون اینکه دست خودم باشه با آقایی دعوا کردم... از مهمونی برگشته خسته، رنجور، گرفته، صداش خم خمو... میگم چی شده؟ میگه هیچی میگم خوش گذشت مهمونی؟ میگه هیچ وقت اینو ازم نپرس! میگم چرا؟ میگه تو ک نباشی هیچی و هیجا خوش نمیگذره... اصلنم خوب نبود... خیلی حرفیدیم بحث کردیم... از شدت دلتنگی و دوری عصبی
بالاخره راه افتادم... - تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 6:23
بعد از س ماه امروز تزیینی های جشن عقد رو اوردم جمع کنم واسه روز مبادا... + احتمالا تزیین خونه خودمون... + شایدم تزیین خونه آقایی اینا واسه حنابندون... یعنی دارم قبلی ها رو جمع میکنم واسه این گل ها... ی روز میخام اینا رو درست میکنم... خودم میدونم...
فقط دو ماه دیگه مونده... - تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 6:23
من فکر میکنم نوشتن اتفاقات روزانه خیلی مهمه حالا هرچقدرم ک ساده و معمولی یا بد باشن، بعد ها ب صاحب خاطرات کمک میکنه تصویر بهتری از گذشتش داشته باشه و وقتی دلتنگ گذشت ها میشه بتونه باهاشون خوش باشه...میدونم ک روزی میرسه ک دلم برای این روزهام تنگ میشه...
..... - تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 6:23
من فکر میکنم نوشتن اتفاقات روزانه خیلی مهمه حالا هرچقدرم ک ساده و معمولی یا بد باشن، بعد ها ب صاحب خاطرات کمک میکنه تصویر بهتری از گذشتش داشته باشه و وقتی دلتنگ گذشت ها میشه بتونه باهاشون خوش باشه...میدونم ک روزی میرسه ک دلم برای این روزهام تنگ میشه...