خرید بک لینک
نمیدونم چرا مترسم چیزی بنویسم، الان یکی دو هفته تا سالگرد ازدواجمون مونده ولی تو این مدت تمام مشکلات زمان عقد وجود داشتن ولی برام کمرنگ بودن حالا دارن دوباره پررنگ میشن. تو وجودم ی حس خیلی بد نسبت ب مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا کمالی تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 15:24

دیشب لباس عروسمو انتخاب کردم وقرارداد بستم.

اجاره اش شد ۱ تومن ناقابل...

قیمت فروشش ۱۶۰۰!

ولی خیلی نازززز بود...

خیلی دوسش دارم..حتی با اینکه دنباله خیلی کوچولویی داره! هیچ پفی نداره و خیلی سادس.. همچین ملیحه...

شاید دنباله اضافه بگیرم..

احساس میکنم قشنگترین لباس عروسیه ک تابحال دیدم...

امیدوارم همه عروس ها همچین حسی نسبت ب لباسشون داشته باشن...

برچسب: عروسم, نویسنده: مهسا کمالی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 0:34

این روزها اونقدر فشار رومه ک هرچی میخابم خستگیم در نمیره، اونقدر کار واسه انجام دادن دارم ک هر چی میکذره بیشتر میشن... فک کنم فقط یکی دو روز دیگه خونه مامان بابام باشم... ولی امروز ی طورایی روز آخره.. چندروز جلوتر میرم واسه چیدن خونه و وسایل و چیدن خنچه و خلعتونه و تزیین خونه... آقایی عصبانیه ک چرا صبح نرفتم... چرا دیروز نرفتم... کلا فشار زیاد روشه... کار رو کار زیاد شده واسش... خیلی دست تنهاس... ادامه مطلب

برچسب: نمونده, نویسنده: مهسا کمالی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 0:34

عصبیم عصبی....

آقایی بدتر....

ی عالمه کار ریخته سرم، ولی نمیتونم هیشکدومو انجام بدم!!

هر روز میرم بازار، لیست خرید دستمه، ولی باز هم دست خالی میام...

دیشب اومدیم خونه مامانم...

این ۲،۳ روزه آقاییم عصبی شده، همش خلاف نظرم حرف میزنه، همش ایراد میگیره، چر ایو گفتی چرا اینکارو نکردی...

آروم بشو هم نیس، از چیزای زیادی ناراحتم.. پلی همش سعی میکنم اهمیت ندم!

برچسب: نویسنده: مهسا کمالی تاريخ: پنجشنبه 5 مرداد 1396 ساعت: 16:53

من فکر میکنم نوشتن اتفاقات روزانه خیلی مهمه حالا هرچقدرم ک ساده و معمولی یا بد باشن، بعد ها ب صاحب خاطرات کمک میکنه تصویر بهتری از گذشتش داشته باشه و وقتی دلتنگ گذشت ها میشه بتونه باهاشون خوش باشه...
میدونم ک روزی میرسه ک دلم برای این روزهام تنگ میشه...

برچسب: نویسنده: مهسا کمالی تاريخ: پنجشنبه 5 مرداد 1396 ساعت: 16:53

دیروز جاریمو دیدم...

بعد از ۵ ماه ک عقد کردم این اولین بار بود...

چقد صحبت کرد برام.. نمیدونم از بدیشون میگفت نمیدونم از خوبیشون میگفت نمیدونم داشت میگفت برا تو چ کردن برا من چ کردن...از خونوادشون گفت...

شنیدن همه این حرفا برام سخته... و اینکه وانمود کنم چیزی نشنیدم.... چون احتمالا مواردی ک براش ناراحت کننده بودن و برام گفت برای منم اتفاق میفته و نمیدونم چطور باید پیشگیری کنم... و از همه بدتر اینکه همینا عامل دوریشونه....

برچسب: نویسنده: مهسا کمالی تاريخ: شنبه 24 تير 1396 ساعت: 17:47

این هفته ک آقایی اومد خیلی خوب بود.. آتلیه رفتیم عکسامونو انتخاب کردیم.. لباس عروس دیدیم پوشیدم پسندیدیم... خیلی خوب بود.. الان دیگه برا لباس عروس میدونم چ مدلی میخام...

امروز هم میخایم بریم لباس مجلسی ببینیم ک مدل دستم بیاد برم پیش خیاط برد حنابندون...

چقد خوبه ک میاد.. وقتی میاد تمام استرس هام از بین میره.. ی آرامش خاصی با خودش میاره...

برچسب: نویسنده: مهسا کمالی تاريخ: چهارشنبه 21 تير 1396 ساعت: 15:31

امروز واقعیت خونه مامان بزرگا رو بعد از مهمونی دیدم...

ی زن و شوهر پیر با ی خونه بهم ریخته، آشپزخونه داغووون، یخچال و فریزر خالی با سردرد و خستگی بیش از حد.....

واقعن دلم براشون سوخت... بچه هاشونو دوس دارن ولی نمیتونن این همه خستگی رو تحمل کنن...

برچسب: نویسنده: مهسا کمالی تاريخ: چهارشنبه 21 تير 1396 ساعت: 15:31

من فکر میکنم نوشتن اتفاقات روزانه خیلی مهمه حالا هرچقدرم ک ساده و معمولی یا بد باشن، بعد ها ب صاحب خاطرات کمک میکنه تصویر بهتری از گذشتش داشته باشه و وقتی دلتنگ گذشت ها میشه بتونه باهاشون خوش باشه...
میدونم ک روزی میرسه ک دلم برای این روزهام تنگ میشه...

برچسب: نویسنده: مهسا کمالی تاريخ: پنجشنبه 15 تير 1396 ساعت: 4:14

هیچوقت فک نمیکردم ی روز برم سرویس دمکنی بخرم.... یا بالشت جهیزیه... امروز با مامانی رفتیم خرید... اکثرا چیزای زشت و خنده داری ان از دمکنی های تو بازار اصلا خوشم نیومد زوری خریدم البته فک نکنم خیلی هم فرق کنه درکل ک میسوزه! ولی گل گل ان... و این گل گلی ها بهتر از ساده ها بودن خداییی سیخ های کباب و ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا کمالی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 16:40

آخرین افطار ی چیز خاص بود...

آقایی اومده بود....

اون دوروز تعطیلی عید کلا خاطره های جدیدی داشت خصوصا روز دوم...

خیییلی خوش گذشت..

دلم براش تنگ شده..

عیدی کلی فرنی و شله زرد و نشا اورده بود.. با این فرنی زیاد نمیخور ولی فرنی عیدی ک مادر شوهر مخصوصت درست کنه، خوردن داره...

برچسب: نویسنده: مهسا کمالی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 16:40

امروز با خودم جدا سالاد درست کردم ی پیاز خیلی کوچولو هم ریز کردم تو سالاد ک قبل غذا بخورم...

با اینکه دوساعت گذشته و ی ساعته دارم آدامس میجوم هنوز دهنم بوی پیاز میده....

اه اه اه....

برچسب: نویسنده: مهسا کمالی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 16:40

امروز از خونه زدم بیرون اونم ب اصرار و برنامه ریزی مامانی.. اول رفتم آتلیه.. عکسای عقدمو دیدم کلی کیف کردم.. بعد سر راه ی لباس عروس خیلی خوجل و البته گرون دیدم... بعدم مامانی اومد رفتیم پلاسکو ی عالمه خرت و پرت خریدیم... همه رو گلبهی برداشتم... هیچ ست شدگی هم با بقیه جهاز ندارن عصر هم رفتم بیرون ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا کمالی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 16:40

سحری امروز آخرین سحری خونه مامان بابام بود.. ماکارونی خوردیم و تخم مرغ و پیاز برا مامان بابا.. +خیار و شلیل هنوز هم ک هنوزه صدای دعای سحر حس و حال سحری های زمستونو برام داره وقتی ابتدایی بودم سرررد بود خیلی سرررد با آب کتری وضو میگرفتیم لای در آشپزخونه مینشستیم پای سفره ۴نفری چسبیده ب بخاری نفتی کنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا کمالی تاريخ: چهارشنبه 7 تير 1396 ساعت: 1:16

دیشب تو احیا فقط ب آقایی فک میککردم.. اصلن حواسم پی دعا و روضه و احیا نبود... یهو ک ب خودم میومدم محو بچه ها بودم... ی خواهر برادر دوقلو جلومون نشسته بودن... مامانی میگفت پسره 1 سال بزرگتره.. ولی ب نظر من دوقلو بودن.... اینقد این دو تا آرووم بودن ک حد نداشت... از لحظه اومدنشون بازی میکردن نقاشی.. نادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا کمالی تاريخ: جمعه 2 تير 1396 ساعت: 2:52

صفحه بندی